معين

معين به شدت متاثر شد او ميدانست اين دختر وضع روحي رواني ِ مناسبي ندارد اما وقتي نيكا فكر ميكرد او قاتل است چكار ميتوانست بكند؟؟ درضمن هنوز كه قاتل اصلي پيدا نشده بود. در همين افكار به سر ميبرد كه با صداي گوشي نيكا به خود آمد...نيكا با عجله گوشي اش را گرفت و با بغض گفت::
-الو...سلام...نه...ميخوام تنها باشم...چرا؟ باشه....نه...معين با كنجكاوي به حرف هايش گوش ميداد يعني چه كسي ميتواند باشد؟؟ او كه گفت فاميلي ندارد سري تكان داد و به خود گفت -به من چه هركي باشه به من ربطي نداره....حدود ده دقيقه بعد رسيدند....نيكا بدون هيچ حرفي از ماشين پياده شد و به سمت سردخانه رفت...
******
مراسم خاك سپاري هم تمام شد و در اين مدت معين مجبور شد از دور نظاره گر همه چيز باشد تا مشكلي براي نيكا پيش نيايد ... مخصوصا از وقتي فهميده بود نيكا هيچ كسي رُ نداره وجدانش اجازه نداد اورا تنها بگذارد...نيكا به از بهشت زهرا بيرون آمد و به سمت خيابان اصلي رفت تا تاكسي بگيرد دستش را بالا برد و گفت تاكسي...در همين حين باز هم ماشين معين را ديد...حس بدي پيدا كرد...اين مرد قاتل پدرش بود اما...ياد حرف هاي عسل افتاد كه ميگفت:-ببين شايد راست گفته...هنوز كه معلوم نيست اون قاتِله يا نه...فكر ميكني از اون قاتل بود تو اين مدت اين همه بهت كمك ميكرد؟؟؟تازه با اون همه پولي كه داره به دادگاه رشوه ميداد تا پي گير اين موضوع نشن..با صداي معين به خودش آمد :-نميخواين سوار شين؟؟
نيكا به اطراف نگاه كرد تعداد ماشين هايي كه به سمت مسير او ميرفتند كم بود..او اصلا حوصله تاكسي گرفتن را هم نداشت..پس بعد از مكثي كوتاه بدون هيچ حرفي در پشتي را باز كرد و به نرمي نشست...معين اخم كرد...اين دختر چرا اينگونه با او رفتار ميكرد ..مگه معين راننده شخصي اش بود؟؟سري تكان داد و با صداي رسايي گفت:-خب آدرس منزلتون؟؟ نيكا با نارضايتي كامل گفت :خيابان.... معين نميدانست بحث را چگونه پيش بكشد ...ميدانست واكنش اين دختر جوان در مقابل حرفي كه خواهد زد چگونه است...در ذهنش كمي مقدمه چيني كرد دهان باز كرد و گفت :- خانوم پاك نژاد ...راستش اون روز كه اومدين بيمارستان....فكر كنم ...نفسش را بيرون داد و گفت:-فكر كنم خودتون هم ...حرف هاي پدرتون رو شنيدي....نيكا بيخيال به آرامي جواب داد
-آره خب كه چي؟
معين به سختي گفت:-خب شما مجبوري از اين به بعد با من زندگي كني...
نيكا از حرفش چنان شكه شد كه لحظه فكر كرد اين مرد ديوانه است...پس با پوزخند جواب داد
:-اوه بله امر ديگه اي؟
-الان ميري وسايلاتو جمع ميكني و با من مياي...تو اين جماعت پر از گرگ تو نميتوني دوام بياري ..متوجه حرفم كه ميشي؟
نيكا با حرص جواب داد
-خب؟؟ ديگه چي؟؟
معين با آرامش جواب داد :-ببين به خشكي شانس من بابات آخرين نفر منو ديد واسه همين تو رو سپرده دست من ..اگه اينطور نبود مطمئن باش همون موقع كه به رحمت خدا رفت ميرفتم و پشت سرمو نگاه نميكردم...حالا كه هردو مجبوريم همو تحمل كنيم لطفا دست از لجبازي بردار...
دست هاي نيكا شروع به لرزيدن كرد...نميدانست چه بگويد...پس با صداي بلندي جواب داد
-فكر كردي خر گير آوردي ؟؟ فكر كردي كه حالا كه فك و فاميل ندارم ميتوني ...ميتوني ازم ...از ادامه دادن حرفش خجالت كشيد...واقعا نميدانست چه بگويد ...اين مرد با وقاحت تمام از او ميخواست در خانه اش زندگي كند...معين كلافه به دست راست پيچيد و تازه متوجه اطرافش شد ...باورش نميشد كه اين دختر تا اين حد فقير باشد...با اين حساب او مجبور بود نيكا را با خود ببرد...
نيكا به ارامي گفت:-همين جا نگه دار
معين در حالي كه ماشين را نگه ميداشت با صدايي كه از آن تحكم ميباريد گفت:-وسايلاتو جمع كن منتظرم....نيكا با عصبانيت در را باز كرد و بدون خداحافظي آن را محكم بست با خود فكر كرد حتما فكر كرده من ازش ميترسم ايشش زهي خيال باطل..دست در جيبش فرو برد و كليد را گرفت..در حالي كه سعي در باز كردن در با كليد داشت صدايي شنيد
-بـــــــــــــــه نيككككككا خانوووم حال شما؟؟ به سمت صدا برگشت از ديدن خسرو چهار ستون بدنش لرزيد....خسرو پسر همسايه شان بود...نيكا از او متنفر يود چون هميشه به نيكا گير ميداد او دنبال آدم بي سروپايي مثل خودش بود...با صداي خسرو به خودش آمد
-خب خب خب...خانوم كوچولو ديگه كسي رو نداره ازش مراقبت كنه هان؟؟؟
معين از داخل ماشين نظاره گر آن دونفر بود..با خود فكر كرد شايد دوست نيكا باشد ...نيكا سرعتش را براي باز كردن در بيشتر كرد ..دست هايش ميلرزيد...خسرو دو قدم جلو تر آمد ...فاصله شان خيلي كم بود...خسرو بوي عرق و شراب ميداد..نيكا با ترس يك قدم به عقب رفت ناگهان خسرو بازويش را چسبيد و او را به سمت خود كشيد...سرش را جلو آورد و به چشم هاي پر از ترس نيكا خيره شد ...نيكا آنقدر ترسيده بود كه حتي قدرت تكلمش را هم از دست داده بود...حتي نميتوانست دداد بزدند كمك...معين از اين حركت آن پسر بدش آمد...با خود فكر كرد نكند ..نكند مزاحم است؟؟ بدون فكر سريع از ماشين پياده شد و به سمت آن دو نفر رفت..خسرو دستش را روي كمر نيكا گذاشته بود و سعي داشت...معين با عجله به سمتش رفت و با يك حركت يقه خسرو را گرفت و او را به ديوار كوفت...خسرو هم نامردي نكرد و با لگد به پاي معين زد...معين مشتي حواله ي صورتش كرد و پس از آن با لگد به شكمش زد ...خسرو با عجله پا شد و با گفتن:كثافت مشتي به صورت معين زد ...نيكا چشم هايش را بسته بود نميدانست چكار كند..بدنش ميلرزيد...در همين حين صداي معين را شنيد كه داد زد:-زود باش برو وسايلاتو جمع كن ....نيكا در اين وضعيت نميدانست چكار كند پس به سختي در را باز كرد و وارد خانه شد.....معين آخرين مشت را زد و گفت:-زودباش برو گورتو گم كن ....
خسرو ديگر توانايي دعوا را نداشت پس با دادن چند فحش ركيك از آآنجا دور شد...معين به سمت ماشينش رفت و در آن نشست ...دستمالي گرفت و خون گوشه ي لبش را پاك كرد خودش هم نميدانست چرا از نيكا دفاع كرده است شايد بخاطر اينكه پدرش اورا به او سپرده بود...آره قطعا بخاطر همينه...

كليد را در قفل چرخاند و در باز شد.عقب كشيد و رو به نيكا گفت:برو تو.
نيكا بي توجه وارد شد.به دبالش وارد شد و در را بست.چراغها را روشن كرد.به طرف پله ها رفت. قدم هاي او را به دنبال خود احساس مي كرد. به طرف اتاق رو به روي اتاقش رفت و در را باز كرد به طرفش برگشت و گفت: اينجا اتاقته.اگه چيزي كم داشتي بهم بگو.
نيكا وارد شد و نگاهي به اطراف انداخت.زير لب گفت: مثل اينكه عسل راست مي گفت.
دستي ميان موهايش كشيد و پوزخندي روي لب اورد.اين دختر با راجب چي فكر مي كرد؟
از اتاق خارج شد.قبل از بستن در گفت:بيا پايين بايد حرف بزنيم.
در را بست و به طرف اتاقش رفت.لباسهايش را عوض كرد و ابي به دست و صورتش زد و از اتاق بيرون رفت.به طرف اشپزخانه رفت.كتري را روي گاز گذاشت. به طرف تلفن رفت.بعد از شنيدن بوق صداي مهرداد در خانه پخش شد:سلام پسر،كجايي تو؟امروز اومدم مطب نبودي.منشيت گفت نمياي.گوشيت چراا خاموشه.بهم زنگ بزن.فعلا.
دكمه تلفن را فشرد.نيكا رو به رويش قرار گرفت. به طرف سرويس مبل گوشه سالن رفت و به نيكا هم اشره كرد بنشيند.بي سيم را در دست جا به جا كرد و پرسيد:چي مي خوري؟
-:چيزي نمي خورم.
-:ببين من اينجا بچه بازي نمي كنم.امروز چيزي نخوردي.در ضمن من پدرت نيستم نازت و بكشم. حال و حوصله دردسرم ندارم.حالا چي ميخوري؟
با حرص نفسش را بيرون داد و گفت: فرقي نمي كنه.
گوشي را در دست جا به جا كرد و شماره رستوران را گرفت و سفارش پيتزا داد. بعد از قطع تلفن نگاهش را به صورت نيكا دوخت. چشمان ابي اش در زير نور چراغ به سبز مي زد.ابروهاي كماني و لب هاي غنچه اي.ساده اما در عين حال زيبا.نه زيبايي خاص.به اندازه يه دختر زيبا بود همين. موهاي خرمايي اش از زير شال سياهش بيرون زده بود.
نيكا نگاهش را به طرف او برگرداند.به سرعت نگاهش را دزديد و با تك سرفه اي گفت:چند سالته؟
ادامه مطلب
نوشته شده توسط رويا | ۲۳ فروردين ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۱۳:۴۳ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |